تبليغاتX
بیاد تو و برای تو

بیاد تو و برای تو

سهراب سپهری

دود می خیزد ز خلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم میدوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان ،
لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها :
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:28  توسط باران  | 

سلام

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط باران  | 

به همین سادگی؟

کلي کار دارم
يه آهنگ قشنگ
چند دقيقه شنا توي خودم
بعدش کار
خيلي ها مي گن اين رو نگو
اما بايد بگم
دلم براتون تنگ شده بود
ميگن اين رو نگو
اما ميگم
دوستتون دارم
غريبه
دوستت دارم
دوستم بدار
دوستت دارم را از من بسيار بشنو
دوستت دارم را با من بسيار بگو
اگه از ته دل باشه
هيچ وقت تکراري نميشه
دوستتون دارم
غريبه
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:32  توسط باران  | 

اين شوق نوشتن مرا تا کجا خواهد کشاند............

اماده شده ام ولی انگار تو زودتر اماده شده ای ...خوبه...چيزی با خود نياوردی...سرداست کاش در رختخواب خوابيده بوديم...زیپ يقه ات را تا اخر کشيده ای بالا...شال گردن خاکستری ات را نياوردی ؟!

اه؟!از دست نگاهت ...که گريزی از ان نيست...باشد برويم!هر جا شد درنگ می کنيم!...

مدت زمانی است بی انکه بخواهيم محو مه شده ايم.جلويمان را کمتر می بينيم...حس خوبی دارم...جنبنده ای نيست...قدم هايمان جاده را زنده کرده است...قدم هايمان پشتش را خوب می خاراند...نرم تر راه می روم و تو پيوسته تر....مه که فاصله اش را از زمين بر می کند اطراف جاده را شفاف تر می بينيم...کنارهی جاده پر است از بوته های تمشک که تا نصف قدمان رشد کرده اند...بی انکه چيزی بگويمت به خيال زودتر رسيدن به تمشک ها تنهايت گذاشته ام...لحظه ای می ايستی...تمشک های رسيده از همه پايين ترند...اين بوته ها خوب می دانند که کمتر کسی به سراغشان می ايد...وحشيانه نگاهمان می کنند...

اخ دست هايم خط خطی شده اند...چه تيغ هايی دارد...بلند تر از ناخن انگشتت...همان که هميشه سه تار می زند( همان انگشت که جانی به تن ندارد.مديون تنهاييت گشته است)...دلت می لرزد و شايد...

جلوتر می ايی...نرم نرمک دستانت تمشک های رويی را می کنند...هنوز فرمز اناری نگشته اند...ترش ترشند...بيا مهربانم اينها را به رسم دو خط مهربانی بگير...شيرين شيرينند...مثل تو...ابدار تر از تو...نگاهم را به چه گره می زنی ارام من!!...علف هل خزه ها پليم ها نم دار نمدار خوب سنگ ها را در بند کشيده اند...کوه من تا به کی سرد و خاموشی؟پهنه ی فورانت را چه کس خواهد ديد بهتر از جانم...با نزديک شدن به صدای سپيد اب سکوت به نرمی می شکند...ان چنان که باور تنهاييمان رسوا می گردد...خوب است بعضی چيز ها شکسته شوند...ديگر جاده ای نيست...همه جا جنگل ...به بوی برگ های پوسيده زير پايمان عادت کرده ايم...پرتقال ها...نارنج ها...گردو ها...ازگيل هل که تا لهيده نباشد خوردنی نيست...

امان از اين مائده ها ی اسمانی که به بهشت ميرساندمان...

شوق رفتن در جانمان سو سو می زند...با من از همه چيز سخن بگو...از عشق نه از دلبستگی...نگاهم می کنی ...نگاهت مرا می شرماند...می دانم...

داد...داد از اين دل..........

قدم هايم راتند تر می کنم ...پشت سرم می ايی...صدای نفس هايت را می شنوم...نگاهت می کنم ديگر نفس نمی کشی...به چه زنده ماندهای مهربانم؟! می خندی...من بلندتر از تو می خندم...انقدر که بی اختيار گريه م می گيرد...می نشينم...دو زانو در مقابلم می نشينی...می خندم...دستانت را می گيرم  و بلند می شوم و تا انجا که جان در بدن دارم می دوم...دوست ندارم برگردم...درختان گره ای خورده ای که خود را از ما پنهان کرده بوديم را می بينيم...ديديمتان...صورتم يخ کرده است...پاهايم نايی ندارندبی اختيار به سنگی می خورند...اخ ...چی شد...اولين بار است که با تو می دوم...بی انکه بگويی نرو...نمی ترسی...نجوايی می گويد دوسستت دارم...

قسم به زمين که ارزومندم بيش از اين به تو نزديک شوم و دوستم بداری...

جنگل تمام شده...دشتی وسيع را می گذارنيم بی انکه متعلق به ان باشيم...در انتهايش دره ای نگاهمان می کند...

ما ديگر زمينی نيستيم...خدايا خوب در اغوشمان بگير.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:46  توسط باران  | 

کجائی ای مهربانم؟

باران می بارد


انگار در ترنم نگاه مهربان تو


هر روزش،به وسعت عشق، باران می بارد


و من نظاره گر لحظه های گریستنم


بارشی بی با کانه در ازلیتی مبهم


ببار،بر تن خسته احساس


بر رویش نافرجام رهایی


آنگونه که بشکنی سکوت انتظار را


باران که می بارد


خیسی دستانت لطافتی نو می گیرد


با این همه من بی اعتنا به بارش باران


به تازگی نگاه تو می اندیشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:44  توسط باران  | 

باران...

من هر روز از كناره­ي خيابان عبور مي­كنم و در تمام شهر به دنبال ردپايي از تو مي­گردم كه پيدايش نمي­كنم...

 

هيچ نشاني از تو نيست اما هنوز خورشيد مي­تابد و ماه هم بر مدار خويش مي­گردد و من مي­مانم و جسارت زنده ماندنم بي­تو و روزگار يك زندگي؛ با هيچ نشانه‌اي از تو... كه هر روز از كناره­ي خيابان عبور مي­كنم و نگاه وقيح شهر را بي­آن كه تاب بياورم؛ تنها سكوت مي­كنم...

 

چه­قدر عجيب شده است اين شهر! اين­همه سال به او محبت كردي اما... معلوم نيست دلش چه مي­خواهد؟! دلش با كيست اين شهر...

 

خوب است حالا تكه­هاي استخوانت هنوز بر مي­گردند كه مجوز تابش خورشيد و گردش ماه را اعطا بكند و اگر نه دير­گاهي­ست كه آسمان هم زيادي شده است براي اين شهر!

 

 

---

 

باران تند مي‌بارد

صداي بارشش در تمام من پر شده است

 

پنجره را باز مي‌كنم

دستم اما خيس نمي‌شود

هوا صاف است!

 

ديرگاهي‌ست تمام من از صداي بارش باران پر شده است...

 

 

 

 

هنوز دلم به پنج‌شنبه‌ها خوش است

كه اتوبوس می‌آيد و مرا با خود به قبرستان مي‌برد

كمي در هواي زنده‌هايش نفس مي‌كشم

كمي هوا براي باقي روزهاي هفته‌ام ذخيره مي‌كنم

و هنوز چشم‌هايم را هم براي ديدن آسمان ذخيره مي‌كنم

و هنوز پاييز انار مي‌آورد را دوست دارم

و هنوز هيچ تغيير نكرده‌ام، اما؛

كاشكي پنج‌شنبه‌هايم تمام نشوند!

آخر ديرگاهي‌ست تمام من از صداي بارش باران پر شده است!

 

*نه! نمي‌خواهم كه شهر تو را ببيند؛

سهم تو از اين شهر، تنها مهرباني يك طرفه‌ات بوده است

بگذار غربت شهر، تنها مرا با خود ببرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:42  توسط باران  |